ریسک
چرا ما اینقدر اسیر عاداتمونیم و اگه یکی یکم تغییرش بده نمیتونیم باهاش کنار بیایم؟
چرا ما اینقدر اسیر عاداتمونیم و اگه یکی یکم تغییرش بده نمیتونیم باهاش کنار بیایم؟
سال نوتون مبارک ![]()
عذر میخوام یه مدت به خاطر فشار کار نیومدم آپ کنم
همه تونو دوس دارم
وای امسال تا الان بیشترین کاری که کردم رقصیدن بوده !چه سالی بشه امسال!!!!!!!!!!!!
از لحظه تحویل سال که داداشیم گفت یک ساعت برقص ۵۰ تومان بهت میدم شروع شد![]()
راستی امسال سال منه
من که متولد سال ببرم(۶۵) امسال هم سال ببره
امسالو دوست دارم
تازه یه ریسک هم کردم که خیلی باحاله تا الانشم موفق بودم تا بعد شم خدا کریمه![]()
دوستتون دارم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس![]()
ندای بیچاره.........
نظراتشم حتما حتما حتما بخونید
http://faryad123.blogfa.com/post-6.aspx
حالم از هرچی سیاست و سیاستمدارو بی عدالتیه به هم می خوره
بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگرسینه تو بشکافند
بس گوهرقیمتی که در سینه تست
****
در دایره ای که آمدورفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کی می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن ازکجاورفتن به کجاست
****
فرامرز پایور سال ۱۳۱۱ در تهران متولد شد. او ظرائف نوازندگی ساز سنتور را نزد استاد ابوالحسن صبا
آموخت و در راه اعتلای این ساز بسیار كوشید. پایور علاوه بر نگارش كتب دستور سنتور، قطعات آهنگین
بسیاری نیز برای این ساز ساخت و تنظیم كرد

ادامه زندگینامه استاد در آدرس زیر
http://senoghteh.wordpress.com/2009/12/09/faramarz/?utm_source=feedburner&utm_medium=email

افسوس که سرمایه ز سر بیرون شد
در پای اجل بسی جگرهاخون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد
****
برچرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیرنشد
حالا هم نوبت به بزرگای سنتور رسیده استاد مشکاتیان حالا هم استاد پایور....
میکنید؟
یا اگه متاهلین ...........
بنظرتون همچین مردائی:
زندگی شخصیشونه وبه خودشون مربوطه؟
یا پست ان و مسئولیت پذیر نیستن؟
یا هوسبازن و ثبات ندارن؟
خیانت کردن؟
حق دارن؟
بستگی به همسرشون داره؟
خودتونو تو اون شرایط بذارین و بگین چه حسی بهتون دست میده؟ چه
عکس العملی نشون میدین؟
به تازگی «رادیوی عمومی ملی» مشهور به NPR (به انگلیسی: National
Public Radio) که برای شنوندگان داخل آمریکا پخش میگردد، نظرسنجیای
را بر روی سایت اینترنتی خود قرار داده و از کاربران خواسته پنج خوانندهی
برتر تاریخ موسیقی جهان را از دید خود برگزینند. طبق گفتهی NPR نتایج این
نظرسنجی عمومی در ژانویهی سال ۲۰۱۰ (دیماه ۸۸) اعلام میشود. در
اوایل ماه اکتبر، NPR از کاربران خود خواسته بود تا نام خوانندگان محبوب
خود را برای تشکیل فهرست اولیهی بهترین خوانندگان دنیا به این سایت
بفرستند که بیش از ۳۰۰۰ کامنت، ۳۵۰۰ ایمیل، ۱۲۰۰ پست فیسبوک و
صدها تگ توییتر در همین ارتباط فرستاده شد و فهرست نهایی از میان
نظرات مردم شکل گرفت.
اما آنچه بر جذابیت این نظرسنجی نزد ما ایرانیان میافزاید، حضور محمدرضا شجریان، استاد
آواز ایران در میان نامزدهای این نظرسنجیست. تا زمان نگارش این مطلب، نام ۱۲۶ خواننده
در صفحهی رأیگیری سایت NPR دیده میشد که علاوه بر محمدرضا شجریان، نامهای آشنایی
چون باب دیلن، لئونارد کوهن، الویس پرسلی، فرانک سیناترا، ادی پیاف، عالیم قاسماف، نصرت
فاتحعلیخان و بسیاری دیگر نیز به چشم میخورد. نکتهی جالب آنکه برای معرفی محمدرضا
شجریان در صفحهی اصلی نظرسنجی به عبارت Mohammad Reza اکتفا شده؛ اما پس از
کلیک بر روی عکس استاد، نام کامل نمایش داده میشود. همچنین قطعهای کوتاه از آواز استاد
بهعنوان نمونه قرار داده شده است. کاربران به هنگام شرکت در این نظرسنجی میتوانند لیست
۱۲۶نفره را بر اساس حروف الفبا، یا سال تولد و یا بهصورت تصادفی مرتب کرده و سپس پنج
خوانندهی محبوب خود را با کلیک بر روی عبارت My Top 5 انتخاب کنند.
بروید و در نظرسنجی شرکت نمایید. همچنین این موضوع را با دوستانتان در میان بگذارید و از
آنها بخواهید که در این نظرسنجی شرکت کنند. چنانچه از اینترنت Dial up استفاده میکنید، به
هنگام بارگذاری صفحهی نظرسنجی صبور باشید. در ضمن بین خودمان بماند؛ امکان شرکت
چندباره در نظرسنجی هم وجود دارد که این میتواند ضعف جدی این سیستم نظرسنجی باشد.

از همه علاقمندان به شعر و موسیقی وایران تقاضا می شه لطف کنن
این مطلب رو در وبلاگشون بذارن به هر حال یه نفر هم یه نفره




اغلب اوقات بخند وعشق بورز
احترام مردم خردمند و مهر کودکان را از آن خود کن
انتقاد افراد درست و صادق را بپذیر
خیانت دوستان دروغی را تحمل کن
زیبائی را تحسین کن
خوبیهای دیگران را پیدا کن
برای بهترین کردن دنیا تلاش بی دریغ داشته باش
قدر نعمت تنفس راحت را بدان
چون تو زنده ای
و این کسب موفقیت است.....
"رالف والدو امرسون"
سلام یه سلام شاد شاد
حس میکنم خیلی بزرگ شدم
دو سال و نیم سراغ وبلاگم نیومدم
چقدر همه چیزم عوض شدن!طرز فکرم دوستام زندگیم هدفام
چه چیزائی واسم مهم بودن که دیگه پشیزی هم ارزش ندارن!
یه آدم دیگه شدم
آلانم و بیشتر دوست دارم![]()
تصمیم گرفتم زود به زود حرفای دلمو اینجا بنویسم
انگیزه ام هم جائی واسه دردای این دل کوچیک و تنگ بود
و یه دختر خوب که وبلاگش منو تحت تاثیر قرار داد (مهرنوش محتشمی)
عیدی که گذشت خیلی عید خوبی است.در این عید دختر خاله من زیر تریلی ۱۸چرخ رفت وله شد وما در مجلس ترحیمش شرکت کردیم وخیلی میوه وخرما و حلوا خوردیم وخیلی خوش گذشت.ما خیلی خاک بازی کردیم.من هر چه گشتم دختر خاله ام را پیدا نکردم.در آن روز مادرم من را با دمپائی زد.بدون دلیل!
عیدی که گذشت خیلی خوش گذشت.زیرا در امسال پدرم ما را به شمال برده است.این بهترین مسافرتی ست که پدرم ما را آورده است.چون قبل از این هیچوقت ما را به مسافرت نبرده بود.
در راه شمال به ما خیلی خوش گذشت!ما در راه خیلی چپ کردیم!پدرم می گفت من می پیچم ولی جاده نمی پیچد.نمی دانم چرا!در طول مسافرت خواهرم دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمه اش را بریزد ویک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد ودست خواهرم از بازو کنده شدوما خیلی خندیدیم!!!!!
ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم.البته من خود اکبرآقارا ندیدم ولی پدرم که او را دیده می گوید خیلی جوجه است.
بعد از آن مادرم برای ما بلال پخت وما آن را خوردیم ومن بعد از خوردن آن با بلالم کوبیدم پس کله پدرم واوعصبانی شدودست من را لای در ماشین گذاشت ودر ماشین را محکم بست.
در تعطیلاتی که گذشت من در کارهای خانه خیلی به مادرم کمک می کنم.مادرم من را خیلی دوست داشت ولی پدرم خیلی حسود است ومن را لای در آشپزخانه می گذاشت ولی به هر حال عید به ما خیلی خوش گذشت ومن خیلی کتک خوردم!!!!!!!!!!
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضائل و تباهی ها دور هم جمع شدند ...خسته تر و کسل تر از همیشه .ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:بیائید یک بازی بکنیم...مثلا قایم باشک
همه از پیشنهاد او شاد شدند .دیوانگی فورا فریاد زد:من چشم می گذارم.از آنجائی که هیچکس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد.همه قبول کردند او چشم بگذارد.دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1...2....3....
لطافت خود را بر شاخه ماه آویزان کرد ..خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد...اصالت در میان ابر ها پنهان شد....هوس به مرکز زمین رفت...طمع در داخل کیسه ای که خودش دو خته بود مخفی شد......دیوانگی مشغول شمردن بود:79....80...81...همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب هم نیست ..می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید:95...96...97...هنگامی که دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل سرخ پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم می آیم....اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ..تنبلیش آمده بود که پنهان شود..لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود ...دروغ ته چاه ..هوس در مرکز زمین..یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق...او از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد:تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته فرو کرد دوباره دوباره.. تا با صدای ناله ای متوقف شد...عشق از پشت بوته ها بیرون آمدبا دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد..شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمی توانست جائی را ببیند....او کور شده بود....
دیوانگی گفت:من چه کردم؟من چه کردم؟چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمی توانی مرا در مان کنی اگر می خواهی کاری انجام دهی راهنمای من شو
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره همراه او...
وقتي يک دختر حرفي نميزند
ميليونها فکر در سرش مي گذرد
وقتي يک دختربحث نميکند
عميقا مشغول فکر کردن است
وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند
يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم
يعني اصلا حال خوبي ندارد
وقتي يک دختر به تو خيره مي شود
شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
توجه تو را طلب مي کند
وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
يعني واقعا دوستت دارد
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تو نميتواند زندگي کند
يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست
...............................................................
وقتي يک پسر حرفي نمي زند
حرفي براي گفتن ندارد
وقتي يک پسر بحث نميکند
حال وحوصله بحث کردن ندارد
وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند
يعني واقعا گيج شده است
وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم
يعني واقعا حالش خوبه
وقتي يک پسر هرروز براي تو[اس ا م اس ]ميفرستد
بدون که براي همه "فوروارد" کرده
وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم
دفعه اولش نيست[آخرش هم نخواهد بود]
وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند
تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
از آپدیت کردن معذوریم
با تشکر![]()
با تو این تن شکسته داره کم کم جون می گیره
آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی میره
با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم
عاشق شهامتم من
اگه رو حصیر بشینم
اگه هیچ نداشته باشم
با تو من مالک دنیام
با تو در نهایتم من
با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم
عاشق شهامتم من
با تو شاه ماهی دریا
بی تو مرگ موج تو ساحل
با تو شکل یه حماسه
بی تو یک کلام باطل
بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه
نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه
با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
دیگه از مرگ نمی ترسم
عاشق شهامتم من
می دونی ؟
یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی ؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت
بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم.......قصه می گی
یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟می خوام رگمو بزنم
با حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟
نه وای !!! تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی .....
من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید
نمی بینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست چپمو.....خون ازش میاد
می دو نی ؟
دستمو می ذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است
نمی بینی .....
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
تو دلت می گی آخی............
نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی
سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت.....بگم خوشکل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره
من مردم ... ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به اینجا بیا.... ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟
....................
من این مطلبو از وبلاگ یه روانی گرفتم....![]()
خدا کمکم کنه........پیشی ترو خدا منو نخور![]()
یکی از شعرهای شاهکار ادبی که به زبان فارسی سروده شده دختر کابلی است .
از نظر من این شعر نه تنها یک شاهکار سروده شده به زبان فارسی است بلکه یکی از شاهکارهای دنیای
ادبی است .
شاعر میگه :
از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
خوب اینجا شاعر به یک کفتری اشاره میکنه که از اون بالا میاد . کفتری که همراه یک دانه دختر میاد . دختری که چشمای سیاه داره و شاعر رو دیوونه کرده . این کفتر با دختر هیچ رابطه ی نامشروعی نداره ... فقط داره
دختر رو همراهی میکنه تا به پائین بیاد . اون دختر از نظر شاعر یک فرشته است که اون بالا هست .
آي دختر کابلي من يه ايراني هستم
به خاطر تو دختر کوله بارم رو بستم
خوب اینجا هویت این دختر چشم سیاه مشخص میشه . دختری از کابل ( شواهد حاکی از آن است که این دختر از همشهری های امیر است ) . یک دختر کابلی زیبا که نه تنها شاعر رو دیوانه کرده بلکه همه رو دیوانه کرده . شاعر اینجا خودش رو به دختر کابل معرفی می کنه و میگه که ایرانی هست . و به دختر میگه که فقط بخاطر تو هست که من کوله بار بسته ام . البته اینجا شاعر کمی ما را گیج می کند . چرا که معلوم نیست قضیه از چه قرار است . گویا شاعر خیلی پرو بوده و وقتی دیده که دختر کابلی نازنین داره از اون بالا میاد سریع رفته کوله بارش رو بسته تا با دختر بره بالا ... گویا شاعر خواسته خودش رو آویزون کنه .
به هر حال این شاعر ایرانی می خواد با دختر کابلی ازدواج کنه و این خیلی هم خوب است .
به نظر من دختران کابل خیلی نجیب هستند .
بيا همدم من نرو از بر من
در اين بخت جواني تو شدي دلبر من
از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
حالا اینجا شاعر داره ماهیتش رو برای ما روشن می کنه و ما می تونیم به نیت پلید و خبیثانه اش پی ببریم .
این شاعر ایرانی گویا می خواد این دختر کابلی شعر را بلند کرده و ازش سوء استفاده بکند . میبینیم که داره به دختر نجیب کابلی اشاره می کنه که بیا ... ( احتمالا اینجا شاعر داره به مکانی اشاره می کنه که برای ما ماهیتش روشن نیست ) به هر حال هر چه باشد شاعر ایرانی است و این هم از خاصیت ایرانی ها هست که از نجابت دختران کابلی و تهرانی و هر جای دیگر سوء استفاده کند .
و شاعر اینجا مشخص میکنه که واقعا نیت شومی داره که میگه در این بخت جوانی تو شدی دلبر من . شاعر اینجا به ما نشون میده که جوان هست و از شدت خوشحالی که داره در اوج جوانی داماد میشود ( آن هم بدون خرج های کمر شکن ) در پوست خود نمی گنجد .
من آمده ام تو را ببينم بروم
به تو گل دادم چرا نگرفتي پس
شاخه گل دادم چرا نگرفتي پس
چشم انتظارم بيا
دل بي قرارم بيا
شاعر جوان ایرانی ما اینجا وقتی که میبینه نقشه هایش نقش بر آب شده و دستش رو شده است برای خر کردن آن دختر نجیب کابلی می گوید که نیت من فقط دیدن تو بوده است و برای اینکه دخترک مظلوم و نجیب را بیشتر از پیش خر کند یک شاخه گل نیز به او می دهد که گویا دختر کابلی عزیز ما گل را قبول نمی کند چرا که دلش شکسته است . فهمیده است که این شاعر جوان ایرانی قصد تجاوز به او را داشته است و عاشق او نبوده است .
و این شکست برای دختر کابلی نجیب شعر بسیار گران تمام می شود تا جایی که گل را قبول نکرده و شاخ گل را برای دومین بار هم قبول نمی کند . گفته اند که دختر کابلی بعد از اینکه با یک همچین شکسته عشقی روبرو شده است رو به پسر کرده و گفته است :
( عکسمو بده عکستو بگیر دیگه نیا دم مدرسه
کلک نزن دروغ نگو عاشقی دیگه بسه .... ) ... خدا داند !.
از او بالا کفتر ميايه
يک دانه دختر ميايه
و در آخر هم گویا آن دختر رفته و یک دختر دیگر از آن بالا با یک کفتر می آید . و این داستان ادامه پیدا می کند .
این شعر در ادبیات ایران بی نظیر است و یک شاهکار ادبی است .
امیدواریم شاعران ما بتوانند با سرودن چنین شعرهایی ادبیات ایران زمین را دگرگون کرده و به جهانیان معرفی کنند .
با معذرت فراوووووووووووووووووووووووووووووووون از نازنین گل![]()
منبع:کافی نت پارس
سلام دوستهای خوبم
یه سوال ازتون دارم،شما ها چقدر دوست دارید که نه تنها توی این دنیا بلکه بعد از مرگتون هم به هم نوعتون کمک کنید!!!؟
من همیشه شبها موقع خوابیدن به کارهایی که در روزمره انجام دادم،فکر می کنم.نمی دونم چرا اون موقع ،ولی احساس می کنم شب از هر وقتی واسه فکر کردن بهتره چون همه جا ساکت و آروم و هیچ کسم هم نیست که بخواد بهت گیر بده که حواست کجاست و یا مگه عاشق شدی که حواست به من نیست ….
می دونم شما ها هم مثله من و میلیاردها انسان دیگه یه وقتایی از زندگیتون رو به فکر کردن اختصاص می دید،ولی تا حالا شده خیلی صادقانه و بدون هیچ شیله پیله ایی ببنید که کدوم یکی از کاراتون باعث شده که یکی رو خیلی خیلی خوشحال کنید؟؟؟
مثلا یه مریض…!یه مریض که خیلی محتاج به تو،وجود تو،و یا حتی اعضای بدنه تو باشه…
کسایی هستند که نیازمند اعضای پیوندی هستند و کسی هم نیست که به اونها کمک کنه تا دوباره به زندگیه عادیشون برگردن،بیا من و تو یکم بهشون فکر کنیم و اینقدر به فکر خودمون و منافعمون نباشیم،خداییش ما که زیاد تو این دنیا خیرمون به کسی نمی رسه،حداقل بعد از مرگمون(البته دور از جونتون بعد از 120 سال)یه ثوابی کرده باشیم،.
www.iran-ehda.com\signing
شما می تونید با رفتن به این سایت و پر کردن یه سری از مشخصاته خودتون ،آمادگیتونو برای بخشیدن اعضای سالمتون پس از مرگ اعلام کنید.با این کارتون می تونید جون یه دختر بچه یا پسر نوجون رو از مرگه قطعی نجات بدید درسته که دیگه خودت تو این دنیای پر زرق و برق نیستی ولی یکی و یا چند تا از اعضای بدنت تووجود یه آدم زنده می تپه.
دوستهای خوبم این متن رو توی وبلاگهای خودتون بگذارید تا همه بدونن که ما ایرانی هستیمو همنوعمون رو تححت هیچ شرایطی تنها نمی گذاریم.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاکه اندامم چه خواهد ساخت...
ولی بسار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد،به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی درپی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خوابه خفتگان را آشفته سازد
بدین سان بشکند در من ،سکوته مرگبارم را...
یادتون نره عزیزان. www.iran-e

هرچند که دیگر ترا از پنجره آسمان نمی بینم اما تمام احساست را در لحظه هایم ترسیم می کنم
و از لابه لای خاطره های دیروز.تصویر چشمانت را می بینم که هنوز با این همه فاصله ای که
مثل دو خط موازی مرزی میان ما کشیده شده.می درخشند وصدای ناله ی سازت را میشنوم که
چون آوای موسیقی شبگرد تنها..عاشقانه ترین نغمه را سرمی دهد تا کسی نداند غریبانه رهسپار
جاده های هستی
.برای تو می نویسم در حالی که مدتهاست خوشبختی را در گذر زمان گم کرده ام.با خود میگفتم
"
به انتظارت خواهم ماند تا ابد و برای همیشه ومیدانم تنها مرگ پایان می دهداین انتظارم را.پشت این پنجره تاریک دلتنگی مینشینم وبیصدا آهنگ خاطرات گذشته را می نوازم
....میدانم که بی تووسنگ صبوریت خواهم مرد.اما آنقدر به انتظارت می مانم تا روزی صدای پائی
را بشنوم که از آن تو باشد
"اشتباه می کردم
......زمانی از پس پرده اشک تو را دیدم.چشمه اشکم خشکید وامید در دلم بارور گشت
.روزها به دنبال تو می گشتم وشبها با خیال تو سر می کردم
.ولی به ناگاه.....طوفان افکارم رنگ عوض کرد.دیگر خیالت را در سر نپروراندم وفهمیدم
"
عشق رویائی بیش نیست"ورویائی که دنباله اش نابودی و هدفش شکست است..و حالا نام این عشق وعشق تو را میگذارم
"
عشق دروغکی"